X
تبلیغات
تنهاترین تنهای تنها.....

تنهاترین تنهای تنها.....

در آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی است که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست...

سلام

سلام به دوستاي خوبم....بعد يه مدت زيادي اومدم

اومدم بگم هستمممممممم....زنده ام....دانشجو شدم

سرم شلوغه

متاسفمممممممم برا نيومدنام

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1390ساعت 19:3  توسط مهسا  | 

آپ پاییز....

سلام دوستای گلم...بعد۱قرن آپ کردم...امیدوارم خوشتون بیاد..آخه این مدت اصلا دل و دماغ آپ کردنو نداشتم..................اما تقاضا زیاد بود آپ کردم....خب بذگریم..امیدوارم خوشتون بیاد... 

*لطفا نظر خصوصی نذارین..به خدا نظر خصوصیام ۲برابر نظرای معمولیمه....انقدرحرصم ندین


نردبان این جهان ما و منی است......عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم آن کس که بالاتر نشست.......استخوانش سخت تر خواهد شکست


پر پروانه شکستن نه نشان هنر است...تو اگر پر شکنی ....پر شاهین بشکن


دوست داشتنو باید از دختر بچه ها یاد گرفت...آنهادر مقابل محبتی که به عروسک خود می کنند از او انتظار محبت ندارند..آنها بدونن هیچ توقعی عروسکشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعی یعنی همین...


گویند خدا همیشه با ماست..............................ای غم نکند خدا تو باشی


 مرا اینگونه باور کن.کمی تنها..کمی خسته..کمی از یادها رفته..خدا هم ترک ما کرده...خدا دیگر کجا رفته؟؟؟


اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست و اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت میخواهد


زندگی تفسیر 3کلمه است.خندیدن، بخشیدن، فراموش کردن.....پس بخند...ببخش...فراموش کن...


آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند

زیباترین جمله این است:اما من تو را دوست دارم
دردناک ترین جمله این است: من تو را دوست دارم اما...


شمع، دانش که دم مرگ به پروانه چه گفت؟گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوی جوابش را داد..طولی نکشد تو نیز خاموش شوی...


کسانی که به آهنها عشق می ورزید از بیشترین قدرت برای آزار شما برخوردارند


سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی........شاید امشب سوز این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپایم وجود آتش است...........پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

  

در جهان هر چه که هست قسمت پررویان است...خون دل می خورد آنکه حیایی دارد


همه در حسرت یک پروتزند من به پرواز نمی اندیشم...به تو می اندیشم..به تو که عزیزتراز اندیشه ی یک پروازی


شکسپیر میگه: وقتی کسیو دوست داری هر چند وقت بهش یاد آوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش می تپه.. این یک یادآوری است.. گاهی قلبها از حرفهای ناگفته میشکند...


باش با من که همه رهگذران می گذرنند...همه خوبند ولی خوبتر از خوب تویی


ستاره ها وقتی میشکنند شهاب می شن....اما دلی که میشکنه میشه سوال بی جواب


اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت ميکنه.


اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلبه تو! 

ممنون از نگاهای نازتون.....قربون همتون.... 
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 13:37  توسط مهسا  | 

آپ ماه رمضون

سلام گلای من....خوبین؟؟؟؟؟؟فدای تک تکتون...نماز و روزه هاتون قبول...خوبین ایشالله؟؟؟؟

دلم کلی برا آپ کردن تنگ شده بوووووووووووووود.......ولی خب بالاخره آپ کردم.... اونم یه داستان... من که عاشق این داستانم... از خوندنش لذت ببرین...

**دوستای گلم یه خواهش....لطفا نظر خصوصی نذارین...

**چند نفر از دوستای گلم که آی دیمو خواسته بودن ندادم شرمنده...چون آی دی من خصوصیه...اما گویا ناراحت شدن....چون طرفدارا زیاده..آی دی جدیدساختم برا بروبچس وب....دیگه...ما خراب رفیقیم...       sheytonak.negar     


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

                       


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 18:18  توسط مهسا  | 

آپ جدید تابستون....

سلام عزیزای من.....خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فدای مهربونی های همتون... چون تقاضا زیاد بود افتخار میدم و آپ میکنم... جدا از شوخی چون جدیدا عضو وب کل کل شدم(تو پیوندام سایتش هست) بیشتر درگیر اونم...اما تا حد امکان به این سایتم هم سر میزنم...گلای من ۱۰ مرداد جواب دانشگاه میاد...دعا کنین (((صنایع نوشیروانی))) قبول شم....تو رو خدا....برا (((تارا جونم))) هم دعا کنین که هم بچه سالم به دنیا بیاد هم خوش زیاد درد نکشه....و اینکه پسر گلم...((((حسین)))....به عشقش برسه و تو این راه سختی زیادی نکشه...همتونو دوست دارم...از ته دلم...اینم آپ جدیدم....لطفا نظر خصوصی نگذارین...فدای همتون

                      


اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره


یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

          

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

**کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم...... کاشکي که کيبورتت هميشه زير انگشتات بودم.......کاشکي که هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم .......کاشکي که موست بودم هميشه تو مشتت بودم .. ....کاشکي پسووردت بودم هميشه توي فکرت بودم

                                        

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن...."دکتر شریعتی"

                               

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه

                                 

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن


***منتظر نظرای پر مهرتون هستم عزیزای من...دعاااااااااااااااااا رو فراموش نکنین...
+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 14:35  توسط مهسا 

من دوباره اومدم..........

سلام به دوستای گلم............خوبین؟؟؟؟؟؟ دلم کلی براتون تنگ شده بود......تو این ۱سالی که نبودم کلی اتفاق افتاد.......سمیرا جونم نی نی دار شد.........  البته من که خبر ندارم تو وب تارا جون بود.........تارا جونم نی نی تو شیمکشه.........۸ماهشه......اسمشم یاسمین هس.وای که خاله قربونش بره.......مفت مفت خاله شدم........ نمی دونین چقدر خوشحالم.دعا کنین تارا جونم زیاد درد نکشه و دیگه هم حالش بهم نخوره تا نی نیش به دنیا بیاد....راستی خودش هم کنکورشو داد....... جدا کنکور ریاضیا خیلی خیلی خیلی خیلی سخت بود.....تورو خدا دعا کنین قبول شم...آخه خیلی خوندم.........من مهندسی صنایع دانشگاه نوشیروانی میخوام....... حوصله پشت کنکور موندنو ندارم......به هر حال من دوباره اومدم..منتظر آپ های جدید و ناز من باشین........

مهم نیست که اکنون دلت به هوای کس دیگری می تپد

مهم آن است که من برای همیشه تنهایم

آن هم فقط به خاطر تو ........

ای کاش می فهمیدی....

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 14:34  توسط مهسا 

اینم یه جورشه....

dokhtare az pesare porsid man khoshgelam? pesare goft na goft dostam dari ? goft na goft age bemiram gerye mikoni pesare goft aslan . dokhtare ashk to cheshmash jam shod .pesare dokhtare ro baghal kardo behesh goft .: to khoshgel nisti ziba tarini toro dost nadaram chon asheghetam. age bemiri barat gerye nemikonam chon manam mimiram


يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم.. نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد.. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه.. دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.. قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي.. مي بيني که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟دلم می شکنه......دل روح نازکه......نشکنیش.....خب؟


سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست داشت ، اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره ها کمی  دشوارتر است غرورش را بیشتر از من دوست دارد. هراسی نیست   " ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا  "

من دوست ندارم به قدر پلک برهم زدن یک گل سرخ برنجی ودوست ندارم با این چند شطر پاسخ آشفته دست روی نقطه امتداد عشق بگذ ارم وبا دست آویزی از مشتی خاطره که نمی دانم یادت هست یا نه ! اجازه یک هفته تحمل بگیرم، اما تمام آرزوی بودنت ، ماندنت وخواندنت به خاطره تولدی بود که نه روز تولد من است و نه روز شکفتن تو بلکه روز آغاز هردویمان باشد...

من هم دوستت دارم، درست برعکس دیروز عشقیمان، خیلی بیشتر از تو، کاریش هم نمی توان کرد، این احساس است که هنوز با تمام رنجش ها و سرزنش ها بر قلبم حکم می راند و فرمانروایی می کند و من گمان می کنم همیشه حرف حرف اوست ...!

من دری را که  با کلید آن تورا شناختم هرگز نخواهم بست ، حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به حکم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند ، به جرات می گویم خیلی پررنگتر از دوست داشتن تو دوستت دارم اما نه مثل قدیم ...!

من مدتهاست که هر چی می گذ ره بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون، نه مثل لیلی و نه مثل تمام آنهایی که با جهت یا بی علت اسطوره شدند ، تنها مثل خودم ، مثل مهسا، تا هر وقت که بخواهی ...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 14:31  توسط مهسا 

داستان

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو

دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر

سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”

گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي

اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

همسايه ها گفتن كه اون مرده

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از

دست دادي

به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت.  


مامانم :

                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 19:37  توسط مهسا 

تولدم مبارک

سلام دوستای گلم. می بینین که به سلامتی وبلاگم لباس نو پوشید.مبارکش باشه.

نمی دونم اسم وبمو چی بزارم.فعلا گذاشتم شروعی دوباره ولی خیلی زشته.کمکم کنین و یه اسم خوب پیشنهاد بدین.منم از اسمایی که گفتین یه دونه که بهتره رو انتخاب میکنم

امروز یه خبره.....میدونین چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز ۱۸ اسفند تولدمه.......................... هورا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

هنوز کیکو نخوردیم.پدرجون(به بابام میگم پدرجون) گفت شهادته.خوبیت نداره.بزاریم بعد اذان.الانم دارن صدام میکنن برم هم کیکو بخورم هم کادوها رو بگیرم. داد فولاد زره (مامانم) در اومد.من برم

دوستون دارم.بااااااااااااااااااااااااای

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 19:33  توسط مهسا 

پاییز

دوباره پاییز آمده و هنوز از راه نرسیده نفس های عاشقانه ام را به شماره انداخته. پاییز را به ۱۰۰۰ دلیل دوست دارم. پاییز فصل خلوت است و برگ های بازیگوشش بی محابا سراپایت را رنگ می کند. پاییز فصل غصه های فراموش شده است. گذشته های خاکستری و بوی خاک های نرم کوچه به هنگامریزش قطرات درشت و نجیب باران...... بوی چای داغ عصر های آبان و ............ چشمانم را می بندم و دست های غبار گرفته ام را زیر باران های غبار گرفته ی شبانه می گیرم تا پر از احساس شوم و عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم

اینم بمونه

 عشق كنار هم ايستادن زير باران نيست.....عشق اين است كه يكي براي ديگري چتر شود و ديگري هرگز نفهمد که چرا خیس نشد 


با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش كه من غرق گناهم هر شب


 مي دوني دوست داشتن يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                              دوست داشتنه   :       D

                                                                              اوني كه            :       O

                                                                              ستايش كردنش  :       S

                                                                               تمومي نداره       :      T

                                                 

                                            درست مثله تو

 

 

 

                            

 

 

چرا وقتي مي خوايم بريم تو رويا چشامون مي بنديم؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتي مي خوايم گريه كنيم،

وقتي مي خوايم فكر كنيم،

وقتي مي خوايم تصور كنيم،

وقتي مي خوايم كسي رو ببوسيم،

به اين دليل كه قشنگ ترين چيزاي توي دنيا قابل ديدن نيستن..........

          


                                          اي كه دور از من و در ياد مني

 

                                             با خبر باش كه دنياي مني

 

                                شادي ات شادي من، غصه ات غصه ي من

 

                                  قلب من خانه ي تو ، خانه ات قبله ي من

 


اگه یه روز فکر کردی نبودن یه کسی بهتر از بودنشه چشماتو ببند و اون لحظه ای رو که اون کنارت نباشه روبه خاطر بیار......اگه چشات خیس شد بدون داری به خودت دروغ می گی و هنوزم دوسش داری

                 

هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي آدم توسط همون كسي ساخته ميشه كه        شيرين ترين و به ياد موندني ترينو واسه آدم ساخته

                    

 

از كسي كه دوسش داري ساده دست نكش، شايد ديگه هيچ كسي تو رو مثله اون دوست نداشته باشه و از كسي هم كه دوست داري بي تفاوت عبور نكن، چون شايد هيچ وقت، هيچ كس تو رو مثله اون دوست نداشته باشه       

 

          

 

 

وقتي دارم فكر ميكنم كه تو داري فكر مي كني كه من به چي فكر ميكنم، دلم مي خواد فكر بكني دارم به تو فكر مي كنم 

 

     

 

آنچه زيباست عزيز نيست، آنچه عزيز است زيباست و تو زيباتريني   


ما هميشه صداهاي بلند رو مي شنويم ، پررنگ ها رو ميبينيم ، كاراي سختو دوست داريم.........   غافل از اينكه خوبا آسون ميان، بي رنگ مي مونن و بي صدا ميرن
سهراب مي گويد: زندگي رسم خوشايندي نيست

من مي گويم: زندگي رسم خوشايندي است، زندگي اجبار است لاجرم بايد زيست


هميشه اوني كه ناز ميكنه محبت مي بينه ولي اوني كه محبت مي كنه تنهاست                                                      

                    درست مثله من


 هميشه يكي هست كه درد و دلت رو بهش بگي ولي از اوني بترس كه همون بشه دردودلت

 

                                    

 

از طرف اوني كه تنهاست،تنها اومده، تنها ميره، تنهاش ميزارن، تنهانمي زاره، تنهايه آرزو داره، اونم اينه كه تو تنهاش نزاري

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 19:26  توسط مهسا 

زمستون

سلام دوستای خوبم

به سلامتی امتحانامونم تموم شد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دارم از خوشحالی بال در میارم

چه خوب چه بد بالاخرا تموم شد

خب بگذریم

خودتون خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم آپ جدیدم

امیدوارم ازش خوشتون بیاد

کم و کاستیو به بزرگی خودتون ببخشید و بزارین به حساب کوچیکیه من

 


  عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پراز بوسه های بی پاسخ می کند  
دنیای عجیبیه :  یه روز یکی دنیای تو میشه .یه روز تو دنیای یکی میشی ، یه روز دنیای  تو مال یکی دیگه میشه ، یه روزم بدون اینکه بفهمی دنیای یکی دیگه شدی  

 

       

دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم، با یه نگاه مهربون. همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و ازم دریغ می کرد. گریه کرد و گفت : که دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاش کردم و وقتی که رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود


 وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره ، وقتی ناامید شدی به یاد بیار اونی رو که تنها امیدش تو هستی ، وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه و وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد اون کسی بیفت که تو دلت یه کلبه ساخته

 


شب به ماه میگه: عشق یعنی چی؟ ماه میگه: یعنی اومدن دوباره ی تو. ماه به شب میگه: تو بگو عشق یعنی چی؟ شب میگه: انتظاردیدن تو

                                                            تو ماه منی!!!!!!!!!!!!           

 

 

 هر کی دلتو شکوند صداشو در نیار، یه روز دلش میشکنه و صداش در میاد 


یه ماهی بود یه دریا ، ماهی شده بود باورش ، تور اگه بندازن سرش ، میشه عروس ماهیا ، شاه ماهی میشه همسرش ، ماهی نمی شد باورش ، تور اگه بندازن سرش ، نگاه سرد ماهیگیر ، میشه نگاه آخرش


فراموش کن کسیو که نمی تونی به دستش بیاری ولی به دست بیار اونیو که نمی تونی فراموشش کنی

     

 لیز خوردن بهونه است تا دست اونی رو که دوست داری محکم تر فشار بدی

 

                  

 

 صدها نفر برای بارش باران دعا کردند اما خداوند با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است

 

                    

 

ممنون از نگاهای نازتون 

دوستون دارم گلای نازم

بوس

 

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تا بعد 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 19:26  توسط مهسا 

دلتنگتم اساسی

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی  !!!

میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ 

ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ...

وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم ...   

                                   

 شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

 

     

  همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 19:20  توسط مهسا 

Lo0o0o0o0ove

عشق مثل یه سکه می مونه که اگه انداختیش تو قلک دل واسه بیرون آوردنش هیچ راهی نیست مگر این که دل رو بشکنی! 


 هر وقت می خوای ببینی چقدر دوست دارم برو زیر بارون هر چقدرکه تونستی قطره های بارون رو جمع کنی تو منو دوست داری و هر چقدر که نتونستی جمع کنی من تو رو دوست دارم


چه سخت است بی بهانه گریه کردن

و

به تظاهر خندیدن

و

به دروغ فریاد زدن

 

که زندگی زیباست

و

چه تلخ است شبی در کنار تو بودن

وشبی دیگر به یاد تو بودن

وچه سخت است به اجبار پذیرفتن

مرگ را


گاه می اندیشم که خبر مرگ مرا چه کسی به تو خواهد گفت؟

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی تو را کاشکی که می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دستت را بی قید

 

و تکان دادن سر که عجب

عاقبت مرد!!!...


اگر یه روز شنیدی که هزار نفر دوست دارن بدون که اولیش منم

اگر یه روز شنیدی که صد نفر دوست دارن بدون که اولیش منم

اگر یه روز شنیدی که ده نفر دوست دارن بدون که اولیش منم 

اگريه روز شنيدي كه يك نفر دوست داره بدون كه اون منم

اگر یه روز شنیدی که هیچ کس تو رو دوستت نداره بدون که اون روز من مردم


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 19:14  توسط مهسا 

سلام

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم   ........................   پس به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 

   وقتی دارم فکر می کنم که تو داری فکر می کنی که من به چی فکر میکنم؟؟؟

دلم می خواد فکر بکنی.......... دارم به تو فکر می کنم


فرقی نداره که گودال کوچکی باشی یا دریایی بزرگ.............

مهم آن است که زلال باشی تا آسمان در تو پدیدار باشد


پاییز

دوباره پاییز آمده و هنوز از راه نرسیده  نفس های عاشقانه ام را به شماره انداخته..............

 هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی کرده...........

پاییز را به هزار دلیل دوست دارم.

پاییز فصل خلوت است و برگ های بازیگوشش بی محابا سراپایت را رنگ می کند.

پاییز فصل غصه های فراموش شده است.........

گذشته های خاکستری و بوی خاک های نرم کوچه هنگام ریزش قطرات درشت ونجیب باران...........

بوی چای داغ عصرهای آبان و ..............

چشمانم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر باران های پر صدای شبانه می گیرم

تا پر از احساس شوم و عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم.

شاید با خود فکر کنید یا لحظه ای در ذهن از من بپرسید:

مهسا........ چرا هنوز که پاییز نیامده دم از آن میزنی؟؟؟

باید بگویم من فرزند زمستانم ولی گویی مادر واقعی ام پاییز است زیرااااااااااا...........

 تمام زندگی ام پاییز است


ماهی قرمز کوچکی هستم در دل شیشه ای تو............

 مواظب باش دلت نشکنه که من میمیرم...........


گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم....... که دگر باره از این خطاها نکنم.......

بوسه دادی و چو برخاست لبم از لب تو.......توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم......


پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

 با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

گفتم به خاطر هیچ کس

 پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز

 پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

                    

                   

توی دریا یه قطره اشکمو گم کردم تا وقتی پیداش نکردم دوستت دارم    

                        


 هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوستت دارم... 

 

  ميدوني اينجوري خوبيش چیه؟؟؟ 

 

 خوبیش اینه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي 

 

 باز من يه دونه دوستت دارم 

 

 هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اورد اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 18:17  توسط مهسا